تبليغاتX
قاصدک های فراری
yrvutjmexlh5kmbzrhx7.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:11  توسط  ما...  | 

دوس دارم نوشته های قبلیمو بخونم.

نوشته های وبلاگ حرفای دخترونه

چرا یهو فیلتر شد؟

چرا اون بلا سرش اومد؟

پس تکلیف دل من چی میشه؟

پ.ن:میگم پالادین نظرت چیه یه کمی وبگردی کنیم و لینک چندتا دوست رو بذاریم اینجا؟ افسردگی گرفتم به خدا!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط  ما...  | 

آرزو ها کردنش برای دوستاش ، منهای دختر یا پسر بودن هاش

لبخند زدنش به درد هاش ، رنگی کردن موهاش ، موهای سفیداش

دوست داشتن رویاش ، دیدن دنیاش ، راضی به کمرنگ بودناش

زندگی با خاطره هاش ، خوندن حرف هاش ، باقی بودن غم هاش

 

هیچ وقت برام دنیس نشدی  ، توی جمله هام دربارت ، تو افکارم

مهرنوش ، مهرنوش "این وبلاگ متعلق به مهرنوش اسماعیلی است"

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:37  توسط  ما...  | 

آن صاحب الاسرار ، آن مخزن الابرار ، آن همیشه در خواب بیدار ، آن ز آموزش دانشگاه بیزار ، آن داشته از خانم زینلی انزجار ، آن عشق فرنگ بسیار ، آن در بانک صندوق دار ، آن داشته حسین منصوری را یار ، آن هر شب جمعه در پارک صفاییه دیدار ، آن ما را فرخته به یک دینار ، آن ز جماعت بی دینان دیندار ، آن داشته ز مادرش برای در یخچال اختیار ، آن گرفته ده از قنبری با افتخار هر بار ، آن سفر کرده با پیکان چند بار ، آن در خاطراتش در سربازی سردار ، آن زبان سرخش دهد سر سبزش بر دار ، آن کرده با جنفیر لوپز در خواب دیدار ، آن کشیده چند نخی در جوانی سیگار ، آن به موسوی امیدوار ، شیخنا مجیدنا دهقان بود .

 

نقل است چو زاده شده سه روز هیچ نگفت ، طبیبان هر چه کارگر کردند نیفتاد . بعد از سه روز اصواتی عجیب  از دهانش شنیده شد ، شیخی به بالینش آمد ، این اصوات شنید و بمرد و این راز سر به مهر ماند.

از کراماتش این است که دوستانش دشمن می پندارنش و دشمنانش دوست و این سر برای همه ناپیداست از جمله شیخ.

روزی به بالینش عزرائیل بیامد و گفت وقت جان در کردن است و او گفت سخنی گویم و تو هر چه خواهی کن ، سخن آغاز کرد و عزرائیل بمرد و آن سخن پایان نیافت در چند صد سال .

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:32  توسط  ما...  | 

مردموقع برگشتن به اتاق خواب گفت"مواظب باش عزیزم اسلحه پر است"

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت"اینرا برای زنت گرفته ای؟"

"نه خیلی خطرناک است میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم"

"من چطورم؟"

مردپوزخندی زد:"بامزه است اما کدام احمقی برای آدم کشتن زن استخدام می کند؟

زن لبهایش را مرطوب کرد. لوله الحه را به طرف مرد گرفت

"زن تو"

جفری وایت مور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:20  توسط  ما...  | 

عیسی آبادی رو می شناختم. از روزی هایی که پیش میز محمود توی سایت می ایستاد و ساعت ها حرف می زد می شناختم. همیشه به این فکر می کردم که باید یک صندلی براش ببرم تا بتونه راحت تر حرف بزنه . بعد فکر می کردم شاید خجالت می کشه تا کنار میز محمود بشینه و حرف بزنه و بقیه پشت سر اون حرف بزنند.

محمود را قبل تر می شناختم . همکلاسیم بود. تو دو سال اول فقط می دونستم فامیلش چی هست . بعد زندگیم با زندگیش موازی شد . صبح ها توی یک اداره می دیدمش و با هم توی یک اتاق بودیم . بعد از ظهر توی سایت و کلاسهام . شب ها توی یک شرکت .بی اراده لحظات زیادی همدیگه رو می دیدم. برای من یک صفت عجیب داشت . اون عاشق همه ی دختر ها بود . همشون رو به یک اندازه دوست داشت . پسر هایی زیادی دیدم که دوست دارند با همه دختر ها بگردند ولی اکثر فقط یکی رو دوست دارند یا چند تا رو دوست دارند و عاشق یکی دیگه هستند .ولی محمود عاشق همه بود ، همزمان .

عیسی آبادی اوایل وقتی محمود رو دیده بود، بهتر بگم اولین پسر زندگیش که باهاش حرف می زد و بهش توجه می کرد ، با تمام وجود عاشق محمود شده بود . این رو توی نگاش می دیدم . این رو با نفس هاش حس می کردم .

محمود عاشق اون شده بود ، البته همون موقع عاشق بقیه هم بود . دختر زیادی رو می تونم بشمرم. محمود لذت هاش فقط حرف زدن و لاس زدن بود . بقیه اش رو توی رویاهاش دنبال می کرد. شاید تواناییش رو نداشت ، شاید می ترسید ، نمی دونم ولی مطمئن بودم که می خواست .  

عیسی آبادی چشم هاش بیشتر باز شد . دختر هایی بیشتری کنار محمود دید .محمود رو توی تلاش برای داشتن بقیه دیده بود.نگاه واقعی محمود به خودش رو دیده بود. براش باور ناپذیر بود . قبلا هم اون ها بودند ولی نمی خواست که ببینه شاید نمی دید . سرد شد . احساس می کرد فریب خورده . خودش ، خودش رو فریب داده . تلاش کرد . تلاش کرد تا از محمود جدا بشه . ولی ترسید ، ترسید تا بعد از اون کسی دیگه سراغش نیاد . محمود رو کنار خودش نگه داشت و همزمان به دنبال آدم ها دیگه رفت .

محمود متفاوت شده بود . عیسی آبادی تنها دختری بود که توی زندگیش برای روز هایی برای اون بود . درسته عیسی آبادی تغییر کرده بود ، درسته محمود هنوز عاشق بقیه بود ، ولی نمی تونست به عیسی آبادی فکر نکنه ، یعنی نتونست کسی دیگه رو پیدا کنه که به محمود فکر کنه . روز های اول عیسی آبادی تمام تلاش رو می کرد تا محمود رو داشته باشه . بازی عوض شد . محمود تمام تلاشش رو می کرد تا عیسی آبادی رو داشته باشه .

این دو تا چند هفته پیش با هم ازدواج کردند. عیسی آبادی با محمود ازدواج کرد چون ترسید تنها بمونه ، ترجیح داد کسی باشه ، هر کسی باشه ، اما تنهایی نباشه . تلاشش کرد ، خسته شد و پذیرفت . محمود با تنها دختری ازدواج کرد که توی زندگیش برای ازدواج به محمود جواب مثبت می داد . براش فرقی کرد چرا به اون جواب مثبت میده ، براش مهم کسی بهش جواب مثبت میده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:12  توسط  ما...  | 

یه تیشرت جدید خریدم.

از دیشب دارم می پوشمش

خیلی خوشگل میشم توش.چون زیادی تنگه و منم حسابی ببالا تنه ام میزنه بیرون

خوشم اومده از خودم.

به هربهانه ای میرم جلوی آینه.

                                                             پایان پر از امید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:25  توسط  ما...  | 

- پر پرواز آرزوست

- بهایش را باید بپردازی

- برای پریدن می پردازم هر چه باشد

-شوق پروازت

-پرداختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:18  توسط  ما...  | 

منت نفس کشیدن بر سرم نگذار

سال هاست که مرده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:13  توسط  ما...  | 

دو هفته است که به من پیغام به روز رسانی سرور رو میده و کلی نوشته که توی ذهنم بود رو ننوشتم و یادم رفت و من تازه امروز شک کردم که بلاگفا شاید اشتباه میگه و تونستم مشکل رو حل کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:34  توسط  ما...  | 

آقای "ح" خیلی هم زور بهم زنگ نزد، اما من خواب بودم.

بیدار شدم و گفتم "بله"

بعد یه کمی حرف زدیم.

آقای "ح" بهم پیشنهاد یه پروژه مشترک میداد.

آخرش گفت:" یعنی شما هستین؟ من دنبال دختر خوشگل دیگه ای نباشم؟"

یادم نیس چی جواب دادم.

الان به آینده ی رابطمون امیدوارتر شدم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:15  توسط  ما...  | 

میدونم اولین کامنت این پست چیه

"وبلاگ خوبی داری. ما یه فروشگاه...............

.............................

............................

............................به صورت آنلاین در خدمت هستیم

اگه دوست داری مارو لینک کن. "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:1  توسط  ما...  | 

-توی این چند ماه چی کار می کردی ؟

-هیچی ، تو چی ؟

-به حرف های تو فکر می کردم و بالاخره به نتیجه رسیدم

-با هیجان ، خب چی شد ؟

-باید زندگی کنم ،فقط زندگی

 

پ ن : اصلا فکر نمی کردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:52  توسط  ما...  | 

روز ها توی کابوس زندگی دست و پا میزدم

و شب ها توی رویاهام غلت می خوردم

دوست داشتم این وضعیت تغییر کنه

این روز ها با امید زندگی می کنم

و تمام شب هام کابوس می بینم  

هنوز نمی دونم کدومش بهتره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:41  توسط  ما...  | 

وقتی اقای "ش" گفت یه بوس میدی؟ با پرویی بهش گفتم اره حتما

"ش" چند بار صورتمو بوسید.

فقط صورتمو.

نه لبابو.

الان حالم گرفته اس.

                                                                                                 پایان ناامید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:3  توسط  ما...  | 

وقتی با ناز قدم می زدی بر روی تنم
بی شک گمان می بردم که رویین تنم
پشت چشم های هم که می خوابیدی
مغرورم بودم که ماه آمده است دیدنم
در ژرف ترین خیالی که غرق می شدم
عقابی بود که بنشیند به تماشای پریدنم
در شلوغی بازار رونق مکر و حیله و دورغ
شاد بودم که پرنیانی آمده است به فریفتنم
بعد از تمام شدن خماری مهمانی پادشاه
با درد فهمیدم که شاپرکی در حال سوختنم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:30  توسط  ما...  | 

مرده شور این مملکت گه مارو ببرن.

با این سرعت اینترنت و بقیه ی ماجراهاش.

                                                                   به درخواست پالادین: بدون پایان!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:32  توسط  ما...  | 

نه................

نه نه نه....................

من نمی تونم خوب باشم.

نمیتونم قول بدم که برای همیشه توی این پوست خوبی و مهربونی بمونم.

نه نمیتونم. نمیتونم همیشه یه دختر آروم باشم و برای همه لبخند بزنم.

تلاشم رو می کنم اما شاید گاهی از پسش بر نیام.

من. من .  من.

چقدر دلم می خواد فقط یه شب بغل آقای "ح" بخوابم.

                                                                                   پایان پر از خجالت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:50  توسط  ما...  | 

چشم هایم را بسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:16  توسط  ما...  | 

همه چیزروبه راهه.

حرفای خوب و امیدوارکننده و خیلی قشنگ.

همه چیز کاملا ردیفه.

یه کسی رو از دست دادم که باید میرفته.

من مقصر نیستم

هیچکس مقصر نیست

همه چیز آرومه.

میشه بریم بخوابیم؟

بین اینهمه آسودگی چرا خوابت نمیبره؟

                                                                                   آخر قصه :ردیف و مرتب و هوشیار!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:49  توسط  ما...  |