تبليغاتX
قاصدک های فراری
زندگی ام جاری است

در جویبار این لحظه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:28  توسط  ما...  | 

کثافت!

 الان بیشتر از یک ساله که بهش زنگ می زنم و موبایل کوفتیش قطعه.

حالا می گم کاشکی مرده باشه.

نکبت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:43  توسط  ما...  | 

من پست بازی های خودم را هنگام بازی با همبازی هایم دارم

منتظر هم  می مانیم تا بیاییم  ، هر وقت که می آییم از رفتن حرف می زنیم

لحظه های تنهایی شان با من تقسیم نمی شود ، هر از گاهی غرور مان را با هم جمع می زنیم

روز های بدشان از من پنهان است ، از روزنه ای روز های خوب شان را دید می زنیم

احترام همیشه پایدار و آرام است ، فقط گاهی با سکوت سر هم جیغ می زنیم

دلی ساده و صافی داریم ، ناخالصی هایش را برای همدیگر تیغ می زنیم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:16  توسط  ما...  | 

احتمال اینکه ازدواج کنی از احتمال اینکه ارشد قبول بشی بیشتره.

 

از سری محاسبات مادرم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:12  توسط  ما...  | 

هر بار که من وقت می کنم چند دقیقه هاردم رو مرتب کنم

به چیز هایی بر می خورم که یا نمی دونستم اون ها رو دارم

یا فراموش کرده بودم ، بودنشون رو

یک فایل متنی دیدم که آدرس هایی که بود که پارسال شهریور وقتی داشتم ویندوزم عوض می کردم ذخیره کردم تا دوباره بخونمشون .

بعد یادم رفته بود . تا امروز . دوباره همه رو نگاه کردم

هیچکدوم دیگه کار نمی کرد. یا نمی نوشتند یا حذف کرده بودند

یا مثل وبلاگ تو فیلتر شد . کلی فکر کردم تا یادم بیاد هر کدوم چی می نوشتند که من دوست داشتم اونها رو بخونم. بعضی ها رو اصلا یادم نمی اومد. الان بیشتر درکشون می کنم که چرا دیگه نمی نویسند یا اگر بخوان نمی تونند بنویسند .

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:55  توسط  ما...  | 

فردا عروسی دعوتم. عروسی دختر خالم که سه سال کوچکتره ازم.

دلم میخواد تو افکار قاصدکی ول بشم.

شل و آزاد و مهربون.

دلم می خواد منم تو زندگیم یه شریک داشته باشم. شریکی که باهاش زندگی کنم. دوستش داشته باشم.

دوس دارم یه زندگی عادی داشته باشم.

می دونم که دیگه دوس دختر قبلیم برنمیگرده. می دونم که دیگه امکان نداره من و بیتا با هم باشیم.

نمی شه که باهم زندگی کنیم و شاد و روبراه باشیم.

اون رفته و راست میگن که خاک سرده. واقعا سرده. دارم فراموشش می کنم. رک بگم خیلی سخت نبود برام.

حالا به خودم نگا می کنم که موهای سفیدم داره زیاد و زیاد تر میشه.

من چطوری تو پیری ازدواج کنم و حامله بشم بدون ترس؟

بدون نگرونی؟

دوس دارم یه عالمه برقصم. و کنار اونی که دوستش دارم بخوابم.

یعنی میشه؟

                                                          پایان بدون یه ذره زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:34  توسط  ما...  | 

yrvutjmexlh5kmbzrhx7.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:11  توسط  ما...  | 

دوس دارم نوشته های قبلیمو بخونم.

نوشته های وبلاگ حرفای دخترونه

چرا یهو فیلتر شد؟

چرا اون بلا سرش اومد؟

پس تکلیف دل من چی میشه؟

پ.ن:میگم پالادین نظرت چیه یه کمی وبگردی کنیم و لینک چندتا دوست رو بذاریم اینجا؟ افسردگی گرفتم به خدا!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط  ما...  | 

خصوصی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:37  توسط  ما...  | 

آن صاحب الاسرار ، آن مخزن الابرار ، آن همیشه در خواب بیدار ، آن ز آموزش دانشگاه بیزار ، آن داشته از خانم زینلی انزجار ، آن عشق فرنگ بسیار ، آن در بانک صندوق دار ، آن داشته حسین منصوری را یار ، آن هر شب جمعه در پارک صفاییه دیدار ، آن ما را فرخته به یک دینار ، آن ز جماعت بی دینان دیندار ، آن داشته ز مادرش برای در یخچال اختیار ، آن گرفته ده از قنبری با افتخار هر بار ، آن سفر کرده با پیکان چند بار ، آن در خاطراتش در سربازی سردار ، آن زبان سرخش دهد سر سبزش بر دار ، آن کرده با جنفیر لوپز در خواب دیدار ، آن کشیده چند نخی در جوانی سیگار ، آن به موسوی امیدوار ، شیخنا مجیدنا دهقان بود .

 

نقل است چو زاده شده سه روز هیچ نگفت ، طبیبان هر چه کارگر کردند نیفتاد . بعد از سه روز اصواتی عجیب  از دهانش شنیده شد ، شیخی به بالینش آمد ، این اصوات شنید و بمرد و این راز سر به مهر ماند.

از کراماتش این است که دوستانش دشمن می پندارنش و دشمنانش دوست و این سر برای همه ناپیداست از جمله شیخ.

روزی به بالینش عزرائیل بیامد و گفت وقت جان در کردن است و او گفت سخنی گویم و تو هر چه خواهی کن ، سخن آغاز کرد و عزرائیل بمرد و آن سخن پایان نیافت در چند صد سال .

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:32  توسط  ما...  | 

مردموقع برگشتن به اتاق خواب گفت"مواظب باش عزیزم اسلحه پر است"

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت"اینرا برای زنت گرفته ای؟"

"نه خیلی خطرناک است میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم"

"من چطورم؟"

مردپوزخندی زد:"بامزه است اما کدام احمقی برای آدم کشتن زن استخدام می کند؟

زن لبهایش را مرطوب کرد. لوله الحه را به طرف مرد گرفت

"زن تو"

جفری وایت مور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:20  توسط  ما...  | 

عیسی آبادی رو می شناختم. از روزی هایی که پیش میز محمود توی سایت می ایستاد و ساعت ها حرف می زد می شناختم. همیشه به این فکر می کردم که باید یک صندلی براش ببرم تا بتونه راحت تر حرف بزنه . بعد فکر می کردم شاید خجالت می کشه تا کنار میز محمود بشینه و حرف بزنه و بقیه پشت سر اون حرف بزنند.

محمود را قبل تر می شناختم . همکلاسیم بود. تو دو سال اول فقط می دونستم فامیلش چی هست . بعد زندگیم با زندگیش موازی شد . صبح ها توی یک اداره می دیدمش و با هم توی یک اتاق بودیم . بعد از ظهر توی سایت و کلاسهام . شب ها توی یک شرکت .بی اراده لحظات زیادی همدیگه رو می دیدم. برای من یک صفت عجیب داشت . اون عاشق همه ی دختر ها بود . همشون رو به یک اندازه دوست داشت . پسر هایی زیادی دیدم که دوست دارند با همه دختر ها بگردند ولی اکثر فقط یکی رو دوست دارند یا چند تا رو دوست دارند و عاشق یکی دیگه هستند .ولی محمود عاشق همه بود ، همزمان .

عیسی آبادی اوایل وقتی محمود رو دیده بود، بهتر بگم اولین پسر زندگیش که باهاش حرف می زد و بهش توجه می کرد ، با تمام وجود عاشق محمود شده بود . این رو توی نگاش می دیدم . این رو با نفس هاش حس می کردم .

محمود عاشق اون شده بود ، البته همون موقع عاشق بقیه هم بود . دختر زیادی رو می تونم بشمرم. محمود لذت هاش فقط حرف زدن و لاس زدن بود . بقیه اش رو توی رویاهاش دنبال می کرد. شاید تواناییش رو نداشت ، شاید می ترسید ، نمی دونم ولی مطمئن بودم که می خواست .  

عیسی آبادی چشم هاش بیشتر باز شد . دختر هایی بیشتری کنار محمود دید .محمود رو توی تلاش برای داشتن بقیه دیده بود.نگاه واقعی محمود به خودش رو دیده بود. براش باور ناپذیر بود . قبلا هم اون ها بودند ولی نمی خواست که ببینه شاید نمی دید . سرد شد . احساس می کرد فریب خورده . خودش ، خودش رو فریب داده . تلاش کرد . تلاش کرد تا از محمود جدا بشه . ولی ترسید ، ترسید تا بعد از اون کسی دیگه سراغش نیاد . محمود رو کنار خودش نگه داشت و همزمان به دنبال آدم ها دیگه رفت .

محمود متفاوت شده بود . عیسی آبادی تنها دختری بود که توی زندگیش برای روز هایی برای اون بود . درسته عیسی آبادی تغییر کرده بود ، درسته محمود هنوز عاشق بقیه بود ، ولی نمی تونست به عیسی آبادی فکر نکنه ، یعنی نتونست کسی دیگه رو پیدا کنه که به محمود فکر کنه . روز های اول عیسی آبادی تمام تلاش رو می کرد تا محمود رو داشته باشه . بازی عوض شد . محمود تمام تلاشش رو می کرد تا عیسی آبادی رو داشته باشه .

این دو تا چند هفته پیش با هم ازدواج کردند. عیسی آبادی با محمود ازدواج کرد چون ترسید تنها بمونه ، ترجیح داد کسی باشه ، هر کسی باشه ، اما تنهایی نباشه . تلاشش کرد ، خسته شد و پذیرفت . محمود با تنها دختری ازدواج کرد که توی زندگیش برای ازدواج به محمود جواب مثبت می داد . براش فرقی کرد چرا به اون جواب مثبت میده ، براش مهم کسی بهش جواب مثبت میده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:12  توسط  ما...  | 

یه تیشرت جدید خریدم.

از دیشب دارم می پوشمش

خیلی خوشگل میشم توش.چون زیادی تنگه و منم حسابی ببالا تنه ام میزنه بیرون

خوشم اومده از خودم.

به هربهانه ای میرم جلوی آینه.

                                                             پایان پر از امید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:25  توسط  ما...  | 

- پر پرواز آرزوست

- بهایش را باید بپردازی

- برای پریدن می پردازم هر چه باشد

-شوق پروازت

-پرداختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:18  توسط  ما...  | 

منت نفس کشیدن بر سرم نگذار

سال هاست که مرده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:13  توسط  ما...  | 

دو هفته است که به من پیغام به روز رسانی سرور رو میده و کلی نوشته که توی ذهنم بود رو ننوشتم و یادم رفت و من تازه امروز شک کردم که بلاگفا شاید اشتباه میگه و تونستم مشکل رو حل کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:34  توسط  ما...  | 

آقای "ح" خیلی هم زور بهم زنگ نزد، اما من خواب بودم.

بیدار شدم و گفتم "بله"

بعد یه کمی حرف زدیم.

آقای "ح" بهم پیشنهاد یه پروژه مشترک میداد.

آخرش گفت:" یعنی شما هستین؟ من دنبال دختر خوشگل دیگه ای نباشم؟"

یادم نیس چی جواب دادم.

الان به آینده ی رابطمون امیدوارتر شدم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:15  توسط  ما...  | 

میدونم اولین کامنت این پست چیه

"وبلاگ خوبی داری. ما یه فروشگاه...............

.............................

............................

............................به صورت آنلاین در خدمت هستیم

اگه دوست داری مارو لینک کن. "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:1  توسط  ما...  | 

-توی این چند ماه چی کار می کردی ؟

-هیچی ، تو چی ؟

-به حرف های تو فکر می کردم و بالاخره به نتیجه رسیدم

-با هیجان ، خب چی شد ؟

-باید زندگی کنم ،فقط زندگی

 

پ ن : اصلا فکر نمی کردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:52  توسط  ما...  | 

روز ها توی کابوس زندگی دست و پا میزدم

و شب ها توی رویاهام غلت می خوردم

دوست داشتم این وضعیت تغییر کنه

این روز ها با امید زندگی می کنم

و تمام شب هام کابوس می بینم  

هنوز نمی دونم کدومش بهتره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:41  توسط  ما...  |